X
تبلیغات
وادی درون

وادی درون

حالت بد نمی شود از تعارف های الکی ؟ از چاکرم مخلصم های دروغ ؟ از حرفهائی که داد میزنند دروغند و دارند حسی واقعی را سر می زنند؟

چه زیبا و با شکوه است بودن در کنار کسانی که با دلهایشان حرف میزنند، نه با ذهنی دروغگو و نشسته در جزم. ساده هستند و صمیمی، و عشق از نگاهشان جاریست. لاف عشق نمیزنند، عشقشان زندان و زنجیر نیست. آزادیست. آگاهیست. زیبائیست. 

آخر آنچه گفتنیست را چگونه بگویم که تو مستعد شنیدنش نیستی و هر آنچه میگویيم را دروغي بيش تلقي نمي كني! تو که فقط جزمهایت را حقیقت می شناسی و در عجبی که این حقیقت مسلم را چگونه و چطور کسی نمی فهمد! تو که پای فیل را لمس میکنی و مثل روز برایت روشن است که فیل یعنی ستون و می جنگی با آنکه می گویی فیل یعنی بادبزن، با تو و او چگونه بگويیم که فیل هم ستون است و هم بادبزن و چیزی بسیار فراتر ایندو، چگونه بگويیم که فیل هم بادبزن است و هم نیست، هم ستونی است که در دست تو هست و هم نیست. چگونه بگویيم که فیل فیل است. که اگر همه فیل زندگی را فیل می دانستیم، که اگر بر سر اثبات جزمهای حقیر خود  عاشقانه و احمق نمی ماندیم.  و تو خودت را هنوز ملاقات نکرده ای، تو خودت را جزمهایت، عصاهایت می شناسی، و من می بینم که تو هنوز به خود اجازه چشم باز کردن نمیدهی، می بینم که عصا برای تو همه چیز است. تنها چیزی که داری همین عصای سیاه و زیباست و من نمیدانم چگونه عصایت را بدزدم. تو که معشوق من و امثال بيشماري چون من هستی و نمیدانی، تو که میتوانی عاشق من باشی و نمیدانی. تو بگو که با خودم و تو چه کنم؟ چگونه تو را تا سکوت، تا فهم، تا عشق ببرم، اصلا تو مرا تا سکوتی لبریز از فهم و عشق ببر. مي تواني!!  دل اهلی دلی رنجور و مرده است، دل باید وحشی باشد، دلی که تابع باید و نباید کور جزم شد، دل نیست. و هر چه به آموزه هايي ناب نزدیکتر شویم عشق بی دلیل تر، از ما تراوش می کند. این ما نیستیم که عاشق می شویم، این عشق است که ما را مبتلا میکند.  عشق یعنی رفتن به عمق، یعنی دیدار وجود. و چه خوب که همه هم را در عمق دیدار کنیم. عشق دیدار دو نقاب، دو صورتک، دو حیله گر، دو دروغگو نیست. ما عموما یاد گرفتیم که بسته باشیم نسبت به هم. دیگری عموما قابل اعتماد نیست. برای همین همه گرسنه مانده ایم و حیله گر. برای همین منتظر فرصتی برای غارت هم هستیم. برای همین هم را به درون خود راه نمی دهیم، اگر غارت کند چه؟ اگر پی به رازهای ما ببرد چه؟ رازها و نقابهائی که رمز ماندگاری ما در این جامعه دیوانه هستند. ما به ظاهر دوستیم، نقابها با هم دوستند، نه وجود ها. هنوز به وجود هم راه پیدا نکرده ایم. اجازه اش را به هم ندادیم.

راستی میدانی سادگی و صداقت کودکانه را کجا گم کردیم. چه بر سر صراحت ما آمد؟ چگونه و چرا مجبور به وانمود چیزی شدیم که نیستیم؟!

(برگرفته از یکی از وبلاگهای عرفانی که اسمش متاسفانه خاطرم نیست)

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/24ساعت10توسط فاطمه | |

قالی بزرگی است زندگی...

هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت ...
با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی ومن می بافم واومی بافد
همه با فنده ایم
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
وهزارها سال بعدآدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را تو بافته ای
کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی..........                  
  عرفان نظرآهاري

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/17ساعت11توسط فاطمه | |

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت:
هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم.
همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

عرفان نظرآهاری

+نوشته شده در شنبه 1390/07/16ساعت11توسط فاطمه | |

اگر کوزه ای بشکند و به تکه های بزرگی تقسیم شود احتمال دارد که از همان تکه ها بتوان تشخیص داد که آنها اجزای یک کوزه بوده اند. اما اگر چنان خرد شود که تکه های ریزی از آن باقی بماند امکان تشخیص اینکه آن تکه ها حاصل شکسته شدن چه ظرفی هستند، وجود ندارد.درصورتیکه این خرد شدن به حدی باشد که فقط خاکی از کوزه باقی بماند دیگرنشانی از وجود هیچ ظرفی وجودنخواهدداشت و فقط بعنوان مشتی خاک شناسایی می  شود.حال ، اگر این خاک چنان ساییده شود که بصورت گرد و غبار درآید با ملایم ترین نسیمی پراکنده میشود و دیگر از وجود کوزه اثری باقی نمی ماند.در این حالت به شکل غبار در حالت شناوری قرار میگیرد و به نوعی محو شدن میرسد که در عین حالی که هست اثری از کوزه را نشان نمیدهد.

در مورد انسان، محو شدن به حالتی گفته میشودکه فرد با گم شدن در عظمت الهی ، به حذف "من" برسد.هرچه این گم شدن بیشتر باشد از خودبینی فردکاسته میشود تا جایی که دیگر خود را نمی بیند ...

تا تو پیدایی خدا باشد نهان                 تو نهان شو تا خدا آید عیان

+نوشته شده در یکشنبه 1390/06/27ساعت12توسط فاطمه | |

گفتند: ‍‍‍‍‍‍آن مرد ماهی گیر است.  ‍‍‍‍‍‍آن مرد از دریا ماهی می گیرد .
گفتند :‍‍‍‍‍‍ آن مرد كشاورز است.  ‍‍‍‍‍‍آن مرد در زمین دانه می كارد .
جوانمرد گفت : ...اما
  نیكوتر مردی است كه از خشكی ماهی می گیرد و دانه اش را در دریا می كارد و نیكوتر از این  دو  ، كسی است كه می تواند از آب آتش بگیرد و از زمین آسمان برداشت كند.ممكن را به ممكن رساندن كار مردان است اما كار جوانمردان ان است كه ناممكن را ممكن كنند.هزاران معجزه میان اسمان و زمین معلق است دستی باید تا معجزه ها را تحویل بگیرد ...!

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/23ساعت11توسط فاطمه | |

در میان ارواح  روحی وجود داشت که می دانست نور است . با همه شناختی که از خود داشت اما مشتاق تجربه بود .در اقلیمی که این روح از آن برخاسته بود چیزی جز نور نبود . در آن اقلیم هر روحی عظیم بود هر روحی بدیع و جالب بود و هر روحی با درخشندگی و شفافیت ناشی از نور اعجاب انگیز پروردگار میدرخشید.بنابراین این روح کوچک به منزله شمعی در مقایسه با خورشیدبود. در بطن بدیع ترین نورها - که خود جزئی از آن به شمار می آمداو نه میتوانست خودش را ببیند ونه خود را بعنوان که و چه ای که واقعا" بود تجربه کند.

از قضا ...این روح مشتاق شد تا خود را بشناسد. اشتیاق او بقدری شدید بود که یک روز خداوندگفت : باید خودت را از ما جدا کنی و بعد باید تاریکی را بسوی خود بخوانی . روح کوچک گفت : " رب مقدس تاریکی چیست؟"خداوند پاسخ داد :"همان چیزی که تو نیستی."

و روح این را درک کرد...خود را از همه جدا کرد و حتی به اقلیم دیگری شتافت و در آن سرزمین روح کوچک قدرت داشت که به تجربه خود همه نوع تاریکی و ظلمتی را فرا بخواند و همین کاررا هم کرد.

با وجود این در میان آن تاریکی ها فریاد کشید:" پروردگارا چرا مرا فراموش کرده ای ؟" همان کاری که تو در سخت ترین و تلخ ترین ایام انجام میدهی . ولی خداوند هرگز تورافراموش نکرده است. او همیشه در کنار تو ایستاده و آماده بود به تو یاد آوری کند که "خود واقعی تو کیست" همواره آماده بوده تا تو را به " خانه اصلی ات " فرا بخواند. بنابراین نقطه ای روشن در قلب تاریکی باش و آن را لعن و نفرین نکن.و بهنگام محاصره شدن توسط چیزهایی که تو نیستی آن را که هستی فراموش نکن ...

داستان تمثیلی روح کوچولو و خورشید برای این گفته شد تا بهتر بفهمی چرا دنیا به شکلی است که اکنون هست ...تو به این دنیا آمده ای نه برای آنکه چیزی بیاموزی - تو صرفا آنچه را که از پیش میدانستی باید متجلی سازی ضمن این تجلی ، تو از طریق تجربه خود را مجددا خلق میکنی ...

تو نمی توانی خود را بعنوان آنچه هستی ، تجربه کنی مگر آنکه با آنچه نیستی رو به رو شوی . مقصود از فرضیه نسبیت و کل زندگی فیزیکی همین است . توسط آنچه که شما نخواهد بود است که شما قابلیت توصیف خواهید داشت.

+نوشته شده در سه شنبه 1390/06/08ساعت9توسط فاطمه | |

پاییز در راه بود ساقه ها و گلبرگهای گیاهان رو به خشکی می رفتند و باد آواز جدایی سرداده بود و خوشه ها و شاخه ها را به هم می سائید. و دانه ها را از ساقه ها و خوشه ها و برگها را از شاخه ها جدا می کرد . شاهد این عظمت بودم و هزاران سوال !  ناگاه نجوایی بین یک ساقه خشک و دانه ای  که در پای آن افتاده بود مرا به دنیای جواب برد ... می گفت  شکفته شدن در شکافته شدن است اگر آسمانی شکافته نشود رحمتی نیست ! اگر ابری شکافته نشود بارشی نیست ! اگر زمینی شکافته نشود رویشی نیست ! اگر دانه ای شکافته نشود شکفته نمی شود .

دانه پرسید : چگونه بیاموزم شکافته شدن را ؟ساقه گفت : شکافته شدن آموختنی نیست! زمان آنکه برسد شکافته خواهی شد به آنچه که باید شکافته شوی فقط باید به جهان هستی متصل باشی ! حی و حاضر !دانه پرسید : چگونه بیاموزم شکفتن را ؟ساقه گفت :  شکفته شدن هم آموختنی نیست در تمام مدت که به من اتصال داشتی راز شکفته شدن در دل تو قرار گرفته و به آگاهی آن رسیده ای وقت شکفتنت که برسد خواهی دید که چگونه است و شکفته خواهی شد به آنچه که باید شکفته شوی !گاه شکافتن برایت در آسیاب است و شکفتن در آتش ! تا نانی شوی ! گاه شکافتن برایت در لانه موری است  و شکفتنت در وجود اوست ! و گاه شکافتنت در خاک است و شکفتنت در آسمان ! دانه با شادمانی  لبخندی زد و تا رسیدن به زمان شکافتنش در دل گرم زمین در رویای شکفتن آرام گرفت

از غفلت خود آهی کشیدم ! ساقه خشک متوجه آه من شد ! گفتم افسوس که پائیز عمرم رسید و درک نکردم شکافتن و شکفتن را ! به من هم بیاموز آنچه که باید بیاموزمساقه  خشک گفت : ای انسان برای تو هم آموختنی نیست ! تو هم باید متصل شوی به اصل خود !  تا آگاه شوی به آگاهی ! ...

(مطلب فوق قسمتی از نوشته "جوشقانی" از یکی از سایت های عرفانی گرفته شده)

+نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت10توسط فاطمه | |

...افتادن همیشه قرار الهی است... از افتادن خود برای رسیدن به نیروی هوشیاری والاتر و وجود دوست داشتنی که پیوسته با شماست بهره بگیرید . انرژی که شما کسب میکنید مثل صفحه پرشی است که پرش کننده را ابتدا پایین برده بعد با نیروی بیشتری بالا می برد. افتادن همیشه قرار الهی است .    " وین دایر"

" من در ساحل دریا ایستاده ام . کشتی در کنارم بادبانهای سفیدش را با نسیم ملایم صبحگاهی باز میکند و عازم اقیانوس آبی می گردد.کشتی زیبا و محکم است و من تا جایی که کشتی مثل نقطه ابر مانندی می شود و به جایی که آسمان و دریا به هم می پیوندند می رسد ُ آن را نظاره میکنم.کسی در کنارم میگوید :" او رفته است" او فقط از دید من رفته است همین و بس .کشتی هنوز به همان بزرگی و قدرتی است که در کنار من بودو هنوز هم میتواندباز خود را به مقصد برساند.در ذهن من کوچک شده درست در لحظه ای که یکی در کنار من میگوید :" او رفته است درآن سوی دیگر یکی آمدن او را تماشا میکندو صداهایی خبر خوش آمدن کشتی را پخش میکند ... و این همان مرگ است.  " وین دایر"

درون لایه های پنهان ذهن این آگاهی وجود دارد که زندگی ما قرار است چه شکلی به خود بگیرد...درخت بوط تنومند روزگاری دانه بلوط کوچکی بوده که در زمین کاشته شده بود." وین دایر"

همه ما یکی هستیم اما مثل هم نیستیم.مثل نور خورشیدکه فقط یکی است اما رنگها متفاوتند.فقط یک نوع آب هست اما رودها و دریاچه ها و دریاها متفاوتند...دلیلی ندارد سعی کنیم مانند یکدیگر باشیم اما قرارمان آن است که در این عالم مادی خود را به خداوند شبیه سازیم . " وین دایر"

اصالت واقعی آن نیست که از دیگری بهتر باشیم بلکه آن است که از آنچه بوده ایم بهتر شویم.  " وین دایر"

بازگشت به روح الهی ، تجربه کامل زندگی در زمان حال است . هدف ما در زندگی این نیست که به مقصدی برسیم بعد بینش الهی شامل حال ما شود . همانطورکه هدف از رقصیدن هم رسیدن به نقطه خاصی روی زمین نیست- هدف رقص ـ زندگی ـ آن است که از هر لحظه و هر گام لذت برده شود سوای آنکه در کجا هستیم یا موسیقی کی به پایان می رسد. " وین دایر"

آرامش نبود جدال نیست ، تجربه ی حضور خداست.   " وین دایر"

 

+نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09ساعت8توسط فاطمه | |

Having a single thought of violence or hatred against anyone in the world at this moment is contributing to the wounding of the world   

Accept what comes to you totally and completely so that you can appreciate it, learn from it, and then let it go

The quality of the present moment is all that matters. Make it joyous

No matter what the situation, remind yourself : I have a choice

Loving another person is not separate from loving God. One is a single wave, the other is the ocean.

Transformation is the nature of every being and the universe itself

Deepak Chopra

ما ، در جهان نیستیم ، بلکه جهان در درون ماست. "دیپاک چوپرا"

 

+نوشته شده در سه شنبه 1390/05/04ساعت13توسط فاطمه | |

ابرهای زیادی در آسمان می آیند و می روند ولی آسمان همچنان آبی و صاف باقی می ماند و تحت تاثیر ابرها قرار نمی گیرد.. به همین منوال زمانی که افکار در ذهن شما پدید می آیند و پراکنده می شوند ، خود واقعی آزرده نمی شود و مزاحمتی برای او نیست.اگر می توانید افکار را از خود دور کنید و اگر نمی توانید فقط شاهد و ناظر آن افکار باشید . اگر شاهد و ناظر آنها باشید به زودی افکار از آسمان ذهن شما دور می شوند.     سوامی موکتاناندا

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/30ساعت12توسط فاطمه | |

خوشی های دنیا مانند استخوان خوردن سگ می باشد.زمانی که سگ تکه ای استخوان می یابد شروع به جویدن آن میکند. در هنگام جویدن ، تکه های تیز استخوان در دهان سگ فرو میرودو خون جاری میشود. سگ طعم شور خون را می چشد و فکر میکند " این استخوان چقدر خوشمزه است" هرچه بیشتر استخوان را می جود خون بیشتری جاری میشودو لذت بیشتری می برد . این سیکل برای سگ پایان ناپذیر است .سگ درک نمیکند که این طعم خون خودش است که تجربه میکند و میچشد.شماهم درک نمیکنید که شادیها و لذتهای این دنیا از درون خود شما سرچشمه میگیرند.سرچشمه شادمانیها در درون ماست ولی ما همواره روی شادیهای موقت تمرکز میکنیم و آنها را اصل میدانیم.درحالیکه این تنها پرتو یا سایه ای است از شادی درون درست مانند فلاش دوربین که برای لحظه ای همه جارا روشن میکند بعد دوباره تاریکی حاکم میشود.برای تجربه این شادیها بصورت مستمر ، به دنیای درون خود بروید.      سوامی موکتاناندا

+نوشته شده در سه شنبه 1390/04/28ساعت10توسط فاطمه | |

به زندگی خود نگاه کنید چشمهای خود را باز کنید. هرچه بیشتر به دنبال سیراب کردن آرزوهای خود باشید زمان بیشتری را از دست داده اید.این طبیعت هر آرزو است که یکی بعد از دیگری متولد میشود.هرچه بیشتر بدنبال آرزوهای خود بدویم تعداد آنها زیادتر خواهد شد .مهم نیست هرچقدر داشته باشیم همیشه به بیشتراز آن می اندیشیم....اما تمام شادیهای دنیای بیرونی موقتی و ناپایدارند. تمام تجربیات زندگی مانند زنجیره ای از صفرهای متعددند که بدون عددی در سمت چپ آنها همگی بی معنی و پوچند. بدون خوشی حاصل از خود واقعی ثروتهای ما صفر است ، زیباییهای ما صفر است و هرآنچه تجربه کرده ایم صفر است. تنها زمانی که شهد خود واقعی را می نوشیم آنوقت است که عددی در سمت چپ صفرها گذاشته ایم در آن صورت صفرها معنی پیدا میکنند.  " سوامی موکتاناندا"

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/23ساعت11توسط فاطمه | |

 

در این جهان آدمهایی وجود دارند که سنگین هستندو از بال محرومند.اینها روی خاک میان هم می لولند و در میانشان بعضی ها قوی ترند.مثل ناپلئون . اینها در میان آدمها نشانه های ترسناکی از خود بر جای میگذارند و تخم نفاق را میان آنها میکارند.ولی بهر حال همچنان بر سطح خاک باقی می مانند.آدمهایی وجود دارند که قادرند پر و بال درآورند ، آهسته از زمین فاصله گیرند و به پرواز در آیند.نظیر راهبان.آدمهایی وجود دارند که چنان سبک هستند که سهل و راحت از زمین کنده میشوند ولی با همان سهولت هم بر زمین میخورند نظیر آرمان دوستان خوب. و سرانجام انسانهایی وجود دارند که خود آسمانی اند ولی بخاطر عشق به انسانها به زمین نازل میشوند، بالهای خود را جمع میکنند و به دیگران پرواز کردن می آموزند و آنگاه که دیگر نیازی به آنها نبود بار دیگر به آسمان پرمی کشند. نظیر عیسی مسیح.   " تولستوی"

+نوشته شده در سه شنبه 1390/04/21ساعت10توسط فاطمه | |

 

وقتی شکوفه پژمرده میشود و فرو می ریزد، غمناک است ولی اگر تو به آن بصورت بخشی از یک درخت کامل نگاه کنی که در حال تغییر است و به زودی به بار می نشیند آنوقت به زیبایی واقعی شکوفه پی می بری.اگر به این واقعیت برسی که به گل نشستن و پژمرده شدن آن نشانه این است که درخت آماده به بار نشستن است آنوقت زندگی را درک میکنی.به این فرایند خوب دقت کن متوجه میشوی که زندگی استعاره خودش است. همواره این را به خاطر بسپار که تو نه گل هستی و نه حتی میوه . تو درختی و ریشه هایت عمیق و ادامه دار است .تو از خاک بیرون آمده ای و هم گل و هم میوه تو مجددا" به خاک برمیگردد و خاک را غنی تر میسازد. بنابراین  ، میراث زندگی ، زندگی است و هرگز نمی تواند چیزی به نام مرگ باشد.   نیل دونالدوالش

 وقتي به اطرافمان حتي بدنمان نگاه مي‌كنيم، آن‌چه مي‌بينيم فقط قسمتي از يك كوه يخي است كه روي آب شناور است و بقيه در زير آب مخفي است.  دكتر جان هاگلين

 يك لحظه به اين مسئله فكر كنيد. به دستتان نگاه كنيد. جامد به نظر مي‌رسد، ولي در واقع اين‌طور نيست. اگر آن‌را زير ميكروسكوپ سالمي قرار دهيد، انبوهي از انرژي در حال ارتعاش را خواهيد ديد.  باب پروكتر
 
همه چيزها، دستتان، اقيانوس يا حتي ستارگان از يك چيز ساخته شده است.  جان آساراف
 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13ساعت8توسط فاطمه | |

قصه زندگي آدم‌ها

 او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما در دل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.
عرفان نظرآهاری
  تصاویر زیباسازی وبلاگ

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود؛ روی ساحل نوشت: دریا "دزد" است .
- مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ساحل نوشت:  دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی است .
- موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد و این پیام را به جا گذاشت
:
برداشت دیگران در مورد خود را در وسعت خویش حل کنیم .

 

+نوشته شده در شنبه 1390/04/04ساعت9توسط فاطمه | |

 

On this day of your life,I believe God wants you to know

...that it is the neglect of timely repair that makes rebuilding necessary. Richard Whately said that, and he was right. Take a look today at what you need to repair. Who has been hurt by you...or ignored? Don't get into a lot of guilt around this -- just repair it.You will not have to think but a second to know exactly why you received this message today.


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01ساعت13توسط فاطمه | |

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید، سال های سال گذشته بود و او همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه، گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم... من اینجا هستم... مرا تماشا کنید. اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند و یا حشره هایی که به چشم اذوقه زمستان به او نگاه می کردند کسی به او توجهی نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود، و یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه این رسمش نیست، من به چشم هیچ کس نمی ایم، کاش کی کمی بزرگ تر، کمی بزرگ تر مرا می افریدی.

خداگفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگ تر از انچه فکر کنی،حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی، رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای، یادت باشد تا وقتی می خواهی به چشم بیایی دیده نمی شوی،خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید... اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد... رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند...
 عرفان نظر آهاری

تصاویر زیباسازی وبلاگ

پدر روزنامه می خواند ولی پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه که نقشه جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت : بیا کاری برایت دارم . یک نقشه جهان به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همون طور که هست بچینی ؟ دوباره به سراغ روزنامه اش رفت و می دانست که پسرک تمام روز مشغول است . اما پسر نیم ساعت بعد با نقشه کامل برگشت . پدر پرسید : مادرت به تو جغرافیا یاد داده ؟ پسر جواب داد : جغرافی دیگر چیست ؟!؟ پشت همین صفحه، تصویری از یک آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم .

تصاویر زیباسازی وبلاگ

نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

تصاویر زیباسازی وبلاگ

 پیله و پرواز

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!

در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.

آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود، تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.

من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.

من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد، تا آنها را از ميان بردارم.

من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.

«من به آنچه خواستم نرسيدم... اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»

نترس با مشكلات مبارزه كن و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.

+نوشته شده در دوشنبه 1390/03/23ساعت10توسط فاطمه | |

هر جزئی از هستی به هر شکلی که باشد دارای شعور کل است . هرچند ما منفرد هستیم ، اما منزوی و بدون ارتباط نیستیم . هر یک از ما جهان کوچکی است که جهان بزرگ را در بر دارد. " دبی فورد"

اگر تصویر تمام نگار ( هولوگرام) کارت اعتباری یا گواهینامه رانندگی را قطعه قطعه کنید و به یکی از این قطعه ها اشعه لیزر بتابانید نمایی از تصویر کامل را مشاهده خواهیدکرد.به همین ترتیب با مطالعه یک انسان ، تصویر کل هستی را درخواهید یافت . نقش هستی در دی.ان.ای. ما قرار دارد." ... " تمامی جنبه های کیهان در یکایک ما موجود است.نیروهاییکه ماده را در سراسر جهان تشکیل میدهند،در یکایک اتم های بدن ما یافت می شوند.هر رشته دی.ان.ای. کل تاریخ تکامل حیات را در بر دارد....درک این حقیقت دریچه زندگی را به روی ما می گشاید و ما را به سوی آزادی نامحدودهدایت میکند.تجربه کردن این حقیقت مبنای خردحقیقی است... در هر قطره اقیانوسی نهفته است ودر هر سلول،شعور کل بدن جا دارد. " دبی فورد"

شرح تجربه مستقیم انرژی الهی از زبان " سوامی موکتاناندا" :

روزی این انرژی فوران خواهدکرد  و شما آن را درهمه جا خواهیددید. متوجه خواهید شد که تمامی کیهان غرق انرژی است .نور الهی چشمان شمارا از آگاهی لبریز کرده و به هرطرف بنگریدآن را خواهیددید . شما پرتو آن را  در افراد ،درختان ، صخره ها و ...می بینید. شما در هر فکر و احساسی که از ذهنتان میگذرد این آگاهی را مشاهده خواهید کرد.ذهن شما تا جایی می رود که آگاهی درونی آفریدگارجهان را خواهید یافت. متوجه خواهید شد که تمامی کیهان در خود شما وجود دارد...

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/18ساعت10توسط فاطمه | |

   اين قانون كارما ست كه هرچه به طبيعت بدهي به تو باز مي گرداند. وقتي يكسره از او مي خواهي، او هم از تو مي خواهد و وقتي به او خدمت مي كني او هم به خدمت تو در مي آيد. افكار تو همه داراي انرژي اند ... موج اند ... موجي كه در محيط پيرامون تو جاري مي شود و دنياي پيرامون تو را تغيير مي دهد. رفتار و گفتار تو هم همين است، آن ها هم از يك فكر زاده مي شوند و فكر موج است ... و زندگي تو بازتاب موج ها و انرژي هايي است كه به جهان مي دهي. دوستانت، فرزندانت، همسرت، هرچه كه داري يا نداري و همه حوادثي كه تو درگيرشان مي شوي، همگي بازتاب همانند كه به طبيعت داده اي. همه را خودت جذب مي كني  1...

 در طبيعت هيچ چيز از قلم نمي افتد. وقتي بد مي كني، وقتي موج بدي به جهان مي فرستي ناگزير به تو باز مي گردد. گويي حسابت را آن قدر باز نگه مي دارند تا بدي به تو بازگردد. يكي دو زندگي دير يا زود براي طبيعت اهميتي ندارد. و وقتي نيكي مي كني از بازتابش متحير مي شوي 2. وقتي بد مي كني، وقتي به طبيعت صدمه مي زني، پاره اي از انرژي هاي خوبي را كه از وجود تو محافظت مي كنند از دست مي دهي و جاي آن ها را به انرژي هاي بد مي دهي ... و آن ها بيمارت مي كنند ... و حوادث و آدم هاي بد را جذب مي كنند. چنان كه افكار خوب وپاك، آدم هاي خوب و پاك و اتفاقات خوب را به زندگي تو مي آورند.وقتي موجودي را بي علت مي كشي تنفر بسيار زيادي متوجه تو مي شود؛ با تولد هر موجود، موجودات مشابه با آن در جهان هاي ديگر متولدمي شوند ... هفت جهان ديگر ... و زمان مرگ تقديري آنها يكي است. وقتي يكي از آنها قبل از زمان موعود كشته مي شود بايد انتظاري . طولاني و سخت را متحمل شود تا زمان مرگ تقديري فرا برسد ... و اين نفرتي سنگين را متوجه تو مي كند 3

و اين قانون كارماست. كه هر چه به طبيعت بدهي به تو باز مي گرداند.

 پس به طبيعت صدمه نزن، ... و طبيعت يعني همه موجودات، از خودت،آدم ها و زمين گرفته تا آن كهكشان دور ... و بدي نكن، ... و بدي يعني هر آنچه كه خدايي نباشد."يعني با همه مهربان باشيم؟ وقتي دكتر اوسويي اين رو مي گفت، منظورش فقط آدم ها نبود! با همه مهربان باش: انسانها، حيوانات، فرشته ها، درخت ها،سنگ ها، ابرها،... نگفت با بعضي از موجودات، مثلا زردپوست ها، سفيدپوست ها، بنفش پوست ها يا سنگ هاي سبز، گفت همه موجودات و اين شامل خودت هم مي شود! با گياهان و حيوانات مهربان باش و به رويشان لبخند بزن. پاي تلفن هم لبخند بزن ... از امروز با هركس رو به رو شدي  همه مهرباني و توجه و دركتون رو در اختيارشون بگذار و اين كار را بدون هيچگونه چشم داشتي انجام بده. اونوقت زندگي شما ديگه هيچ وقت اين شكل نخواهد بود!" 4


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 1390/03/17ساعت9توسط فاطمه | |

تو فرا تر از جسمت و فراتر از ذهنت، ... آگاهي هستي و آگاهي تو اصل توست. خود حقيقي توست. خود متعالي توست. توي لايتناهي است ...و مقدس است.آگاهي تو پاره اي از آگاهي همه جهان است ... پاره اي از خداست ... خود خداست. مثل قطره اي از دريا، كه پاره اي از درياست ... خود. درياست . تو پاره اي از خدايي ... و من هم ... و او كه كنار تو نشسته است ... و او كه آن سوي دنياست ... و كهكشاني كه آن سوي كيهان ...و تو پاره اي از من هستي ... و من پاره اي از تو ... مثل دو قطره از دريا كه هردو دريا هستند. يكي هستند. جايگاهي را ارج مي نهيم و گرامي مي داريم كه من و تو يكي هستيم ... و خدا ...(بقیه در ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09ساعت13توسط فاطمه | |

دنياي مادي ات را به ملكول و اتم مي شناسي ... اما چه تصوري از يك اتم داري؟ يك پرتقال را در نظر بگير، فكر مي كني چه قدر از آن راماده تشكيل داده است؟ فكر مي كني اتم يك پرتقال چه قدر است؟ ... براي اين كه تصويري از ماده آن داشته باشي پرتقال را به اندازه كره زمين بزرگ كن، آنوقت اتم آن تنها به اندازه يك حبه انگور است و هنوز هيچ اثري از هسته اتم نيست. اما اگر اين حبه انگور را به اندازه يك استاديوم بزرگ كني، هسته اتم را كه به اندازه يك لوبيا مي شود شايد بتواني پيدا كني ... الكترون كه به اندازه يك دانه شن است با سرعتي نزديك به نور به دور استاديوم مي چرخد ... باقي فضاي خالي است و اين ماهيت واقعي پرتقال است ... و ماهيت واقعي دنياي مادي تو ...فضاي خالي ...99 % حجم آن فضاي خالي است و باقي هسته اتم...(بقیه در ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09ساعت11توسط فاطمه | |

پس هنوز مشتاقي كه از من بشنوي، از خود لايتناهي ات ... و همين يعني سادگي، رهايي، بي فرمي ...

زندگي را اين بار آمده ام كه كاري به انجام برسانم، كاري كه هدف جهان بوده است از آمدن من ... از خلقت تو.كاري هست، در اين زمان، كه هيچ كس به خوبي تو نمي تواند انجامش بدهد. و جهان به تو و تنها به تو اين توانايي را داده است. ... و همه هستي نيازمند است به آنچه فقط در تو هست ... و تمام هستي منتظر است كه تو خودت را كشف كني و اين نياز را برآورده كني. تمام هستي منتظر است ... همه همنوعان تومنتظرند ... منتظر تو ... منتظر چيزي كه تنها از تو بر مي آيد، و هدف طبيعت بوده است از خلقت تو.و اين دارما ي توست...(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09ساعت10توسط فاطمه | |

 تو اقتدار دنیای خود هستی !  تو به همان چیزی خواهی رسید  که اندیشیدن به  آن را بر می گزینی.   " لوییز هی"

اعتقاد نداشتن به پلیدی ، نیش پلیدی را بیرون می کشد.وقتی نیش پلیدی را در آوردید ، اقتدارش را نیز نابود میکنید... خدا مثبت است. شر فقط سلبی و ناشی از تحریم است ، نه مطلق.شر مانند سرما فقط نشانه فقدان گرماست.در نتیجه شر واقعیت ندارد.  " لوییز هی"

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت8توسط فاطمه | |

m2w0bwg3l4ucgxm166q7.jpg

همین که میوه ها برسند ، شکوفه ها ناپدید می شوند. همین طور زمانی که الوهیت در درون شما شکوفا شود ، خود پایین تر ناپدید می گردد.   " ویوکناندا"


 خودیابی در واقع همان خدایابی است ، زیرا ما و خدا یکی هستیم و پی بردن به این حقیقت دلیل تولد بشر است .   "جودت استافتن "

هر آنچه در این جهان به دنبالش هستید در درون شماست . نسیم سرور متعال در درون شما می وزد ولی اثبات کامل آن به وسیله ابزارهای علمی و دانش بشری میسر نیست .به درون بروید ، قلب جایگاه اصلی و خانه واقعی خداوند است . جایی که اوست ، جایگاه سرور و عشق جاودانه است به آنجا سفر کنید که او منتظر شماست .سوامی موکتاناندا "

 


 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/03/02ساعت11توسط فاطمه | |

راهبي كنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفكر بود. ناگهان تمركزش با صداي گوش خراش يك جنگجوي سامورايي به هم خورد: پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!راهب به سامورايي نگاهي كرد و لبخندي زد. سامورايي از اين كه مي ديد راهب بي توجه به شمشيرش فقط به او لبخند مي زند، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!راهب به آرامي گفت: خشم تو نشانه اي از جهنم است.سامورايي با اين حرف آرام شد، نگاهي به چهره راهب انداخت و به او لبخند رد.آنگاه راهب گفت: اين هم نشانه اي از بهشت!

+نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت10توسط فاطمه | |

تصاویر زیباسازی وبلاگ

شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به‌ ياد نياوري. اما من‌ تو را خوب‌ مي‌شناسم. ما همسايه‌ شما بوديم‌ و شما همسايه‌ ما و همه‌مان‌ همسايه‌ خدا.يادم‌ مي‌آيد گاهي‌ وقت‌ها مي‌رفتي‌ و زير بال‌ فرشته‌ها قايم‌ مي‌شدي. و من‌ همه‌ آسمان‌ را دنبالت‌ مي‌گشتم؛ تو مي‌خنديدي‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پيدايت‌ مي‌كردم.خوب‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودي. توي‌ دستت‌ هميشه‌ قاچي‌ از خورشيد بود. نور از لاي‌ انگشت‌هاي‌ نازكت‌ مي‌چكيد. راه‌ كه‌ مي‌رفتي‌ رد‌ي‌ از روشني‌ روي‌ كهكشان‌ مي‌ماند.يادت‌ مي‌آيد؟ گاهي‌ شيطنت‌ مي‌كرديم‌ و مي‌رفتيم‌ سراغ‌ شيطان. تو گلي‌ بهشتي‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ مي‌كردي‌ و او كفرش‌ درمي‌آمد.يادت‌ مي‌آيد؟ . اما زورش‌ به‌ ما نمي‌رسيد. فقط‌ مي‌گفت: همين‌ كه‌ پايتان‌ به‌ زمين‌ برسد، مي‌دانم‌ چطور از راه‌ به‌ درتان‌ كنم.تو شلوغ‌ بودي، آرام‌ و قرار نداشتي. آسمان‌ را روي‌ سرت‌ مي‌گذاشتي‌ و شب‌ تا صبح‌ از اين‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ مي‌پريدي‌ و صبح‌ كه‌ مي‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ مي‌رفتي.اما هميشه‌ خواب‌ زمين‌ را مي‌ديدي. آرزويي‌ روياهاي‌ تو را قلقك‌ مي‌داد. دلت‌ مي‌خواست‌ به‌ دنيا بيايي. و هميشه‌ اين‌ را به‌ خدا مي‌گفتي. و آن‌ قدر گفتي‌ و گفتي‌ تا خدا به‌ دنيايت‌ آورد. من‌ هم‌ همين‌ كار را كردم، بچه‌هاي‌ ديگر هم، ما به‌ دنيا آمديم‌ و همه‌ چيز تمام‌ شد.تو اسم‌ مرا از ياد بردي‌ و من‌ اسم‌ تو را، ما ديگر نه‌ همسايه‌ هم‌ بوديم‌ و نه‌ همسايه‌ خدا. ما گم‌ شديم‌ و خدا را گم‌ كرديم...
دوست‌ من، همبازي‌ بهشتي‌ام! نمي‌داني‌ چقدر دلم‌ برايت‌ تنگ‌ شده. هنوز آخرين‌ جمله‌ خدا توي‌ گوشم‌ زنگ‌ مي‌زند: «از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ يك‌ راه‌ مستقيم‌ است، اگر گم‌ شدي‌ از اين‌ راه‌ بيا».
بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شايد دوباره‌ همديگر را پيدا كنيم
.      "
عرفان نظرآهاری"

 

+نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت9توسط فاطمه | |

راهبي كنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفكر بود. ناگهان تمركزش با صداي گوش خراش يك جنگجوي سامورايي به هم خورد: پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!راهب به سامورايي نگاهي كرد و لبخندي زد. سامورايي از اين كه مي ديد راهب بي توجه به شمشيرش فقط به او لبخند مي زند، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!راهب به آرامي گفت: خشم تو نشانه اي از جهنم است.سامورايي با اين حرف آرام شد، نگاهي به چهره راهب انداخت و به او لبخند رد.آنگاه راهب گفت: اين هم نشانه اي از بهشت!

+نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت8توسط فاطمه | |

 مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه مي رفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: «اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟»فرشته جواب داد: «مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب، آتش جهنم را خاموش كنم. آنوقت ببينم چه كسي واقعا خدا را دوست دارد

+نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت8توسط فاطمه | |